اونروز بعد از یه سلسله بحث تکراری٬بهش گفتم:"از اینکه که وقتی اعصاب ندارم کسی دلداریم بده بدم میاد.ترجیح می دم تنها بمونم یا اینکه اگه فراره با کسی حرف بزنم، حداقل دلداربم نده،در مورد مشکلم حرف بزنیم.
گفتم:"چون خودم از اینکه کسی دلداریم بده بدم میاد،به خاطر همین کسی رو دلداری نمی دم."
نمی دونستم اون آدمیه که دوس داره موقع ناراحتیش یکی بیاد و بگه:"ناراحت نباش.غصه نخور!"
واکنشش در مقابل حرفای من سکوت بود...
فردای اونروز برای اولین بار در حال گریه دیدمش...رفتم نزدیکش فقط برای اینکه پیشش باشم.جبهه گرفت در مقابل کارم.می دونستم همش به خاطر حرفایی بود که روز قبل بهش زده بودم.
سکوت کردم،رفتم روی یه صندلی نشستم.آروم آروم خودش اومد کنارم.از مشکلش گغت،سرشو روی شونه ی من گذاشت و گریه کرد.سکوت کرده بودم.حس می کردم حداقل کاری که در اون لحظه می تونم بکنم اینه که کنارش باشم.دستمو دور گردنش انداختم و تنها جمله ای که گفتم این بود:"آروم باش."
اونروز بعد از گریه های اون،خودمو لعنت کردم،ای کاش هیچوقت بهش نگفته بودم بدم میاد کسی رو دلداری بدم.حداقل به اون که از این کار لذت می برد...
پ.ن1:برداشت اشتباه نشه لطفاً!دلداری مورد نظر توی متن،دلداری زبانی بود!
پ.ن2:چند وقتی می شه که دچار اینرسی انسانی(!) شدم.یعنی وقتی می خوابم دوس دارم تا ابد بخوابم!وقتی می خندم تمایلی ندارم از حالت خنده خارج شم.یا حتی موقع درس خوندن!وقتی درس می خونم دوس دارم ادامش بدم.حالا با توجه به نوع شخصیت هر فرد این اینرسی می تونه تنبلی یا زرنگی تعریف بشه!
پ.ن3:دیر به دیر آپ می کنم.به هر حال کنکوریی گفتن،علافی گفتن...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 0:8  توسط زرلو
|
همه چیز همان چیزی بود که همیشه بود.
صدای جیغ و فریاد گربه های داخل کوچه بر سر زباله ها همان تکرار یک شب در میان بود.
باز صدای پیانو از خانه ی همسایه می آمد.
باز بوی کباب همسایه دلم را می برد.
صدای قهقهه های چند خانم و آقا در کوچه٬به صدای نفرت انگیزی مبدل شده بود که حالم را بد می کرد.
دلم چای داغ می خواست...
ذهنم باز درگیر شده بود.در گیر مسائل بی ارزشی که تکرار می شدند.
دلم سکوت می خواست...
بی حس بی حس بودم.
شاید تنها بخش وجودم که همچنان حس داشت ذهنم بود.
بی وقفه درگیر افکار متفاوتی بود که می دانشتم عاقبتش سردرد است.
دلم می خواست ذهنم آرام بگیرد...
افکارم همه اش پوچ و خالی بود.افکاری که حتی خودم هم نمی فهمیدم از کجا آمده اندو هر از گاهی بدم نمیامد برای کسی بیانشان کنم.
فکر می کردم چقدر علاقه دارم به خلبان شدن!
فکر می کردم به بوی کباب همسایه که لذت بخش به نظر می رسید٬
اما واقعاً دلم کباب نمی خواست!
حتی فکر جویدن کباب حالم را به هم می زد!
فکر می کردم به مرگ دلشوره هایم...
فکر می کردم به چای داغ!
فکر می کردم به اینکه اولین باریست که فضاهای شاعرانه حالم را به هم می زند.
واقعاً همه ی افکارم پوچ پوچ بود٬فکر کردن به هیچ کدامشان دردی را دوا نمی کرد.
انتهای این موج افکار٬همان سردرد بود که تا یک روز تمام رهایم نمی کرد!
+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 3:33  توسط زرلو
|
یه زمانی واسم یه چیزایی مهم بود که دیگه الان نیست.
خیلی چیزا...
از این بابت خوشحالم٬حداقل اینجوری خودم راحت ترم...
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 17:17  توسط زرلو
پرنده ی کوچک پشت پنجه ی اتاقم٬روزها به بچه های داخل کوچه نگاه می کند٬مبادا سنگش بزنند.
روزها به دغدغه های من و بچه های داخل کوچه می خندد.
او شب ها هم٬همان جا پشت پنجره می خوابد.
پرنده ی کوچک پشت پنچره اما...
نمی داند که من شب ها در تختم بیدارم تا مرگ روشنی ستاره ها.
و شب ها من...
فکر می کنم به چیزهایی که پرنده ی پشت پنجره می خندید به آن ها.
قبطه می خورم ه او...
کاش من هم پرنده ی کوچکی بودم٬پرواز می کردم٬لانه ام پشت پنجره ی اتاق دخترکی بود٬
و تمام دغدغه ام این بود که مبادا بچه های داخل کوچه سنگم بزنند...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 23:19  توسط زرلو
یادم نمی ره.
یادم می مونه.
نباید یادم بره.
امکان نداره یادم بره.
از یادم نمی ره.نمی ره...
تکرارش می کنم تا یادم بمونه.
پ.ن:چیزی که واست مهم باشه٬همیشه یادت می مونه و چیزی که واست مهم نباشه٬جایی توی یادت نداره٬حتی به زورِ چکش!
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 2:21  توسط زرلو
شاید آدما رو خیلی سخت بشه شناخت٬ولی بعضی برخوردا از طرف افراد باعث می شه اونارو بهتر بشناسی.
مثلاً وقتی واسه یکی احترام قائل می شی و مودبانه باهاش حرف می زنی٬ولی اون توی رفتارش خیلی بهت بی احترامی می کنه٬نیازی به تلاش کردن برای شناختن کامل اون فرد نیست.
اون فرد لیاقت شناخته شدن هم نداره...
+ نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 23:49  توسط زرلو
نوشتم...پاک کردم.
نوشتم...پاک کردم.
نوشتم...پاک کردم.
نمی تونم آقا....نمی تونم بنویسم.حداقل اینجا!
بلافاصله بعد از نوشتن هر متنی پاکش می کنم٬خودم ردش می کنم.
سکوووت...سکوووت...سکوووت...
چرا ذهنم سکوت کرده؟چرااااا؟؟؟
+ نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 23:31  توسط زرلو
میدونی؟گاهی وقتا فک می کنم اگه قرار باشه از بین نمره های ۱۹.۷۵ و ۲۰ یکی رو انتحاب کنم.۱۹.۷۵ رو انتخاب می کنم.نمره ی ۱۹.۷۵ حسی داره که نمره ی بیست هیچوقت نداره...
با نمره ی ۱۹.۷۵ آدم حس بندگی می کنه.
این حس همون حسیه که وقتی یکی از درصدات توی آزمون ۹۴.۷ می شه٬بهت دس می ده.
+ نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 22:3  توسط زرلو
|
نیمه شب مرا با دستانش صدا می زد٬
من نرفتم.من دستانش را گوش نکردم...
نیمه شب خواب را با خود برد از چشمانم.
تا بدانم که باید گوش کنم پیام دستانش را
نیمه شبی دیگر...
او را با صدایی آرام خواندم٬
گوش نکرد به صدایم...
و من چیزی برای بردن از چشمانش نداشتم...
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 0:53  توسط زرلو
|
آقای رئیس هر روز صبح ساعت ۵:۱۵ از خواب بیدار می شود.دوش می گیرد٬موهایش را سشوار می کند٬به موهایش تقویت کننده ی مو می زند و منتظر می ماند تا ساعت ۵:۳۰ راننده دنبالش بیاید و او را به محل کارش ببرد.
آقای رئیس تا شب کار می کند٬جلسه برگزار می کند و با بزرگان استان و گاهی کشور بحث و گفتگو می کند.
او شب٬دیروقت٬خسته به خانه می رود و از علیک سلام هایش سلام فاکتور می گیرد!
همسر و فرزندان آقای رئیس از او می خواهند که بیشتر کنار آن ها باشد٬برای آن ها بیشتر وقت بگذارد و کمتر کار کند.آقای رئیس حتی به حرف های آن ها گوش نمی کند.او شب در خانه نامه هایش را امضا می کند٬لختی تی وی می بیند(!) و....سرانجام خیلی آرام می رود و می خوابد.
آقای رئیس گاهی وقت ها خانه اش را با محل کارش اشتباه می گیرد٬او گاهی فراموش می کند که خانواده ای هم دارد...
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 16:35  توسط زرلو
|